|
ســـــــــــــــــــــــــــــــلالالالالالالام چگونیین...شمــــــــــــــــــــــــا... یه خراب کاری کردم همچین... خیره سرم عصری خواستم به مامان بزرگم کمک کنم شام بپزه ثانوی مامان مریض مامان بزرگ غذا میپزه رُب بیارممممممم تاریخ مصرف این کنسروو پاک شده بود خوب تفسیره من نیس کــــــــــه دهههههههههه.. دستم افتاد رو کاشیااااااا اکشالی نداره تجربس دیگهه ترکوند بود خال خالییی کاشیای سفید با خالای قرمز نیم سکته زده بود . بنا گوش بازبود داشت میلرزید مامان فک میکرد دارم گریه میکنم خراب کاری کردمم .پیرن نارنجی راه راهم خراب شد سفیدم داره فانی را ودا گفت ( یه خانمیه 3 روزدر هفته میاد نظافت میکنه) اومد اپشز خونرو شست انم زودی گذاشت رفت میگه::: امنیت ندارم تو این خونه از دسته تو. اسید داره بعدشمممم تاریخشم که گذشته گازی تولید کرده و منتظر من بود که یه تلنگری بهش بزنم که منفجر شه یه کوشولو عاشق شین ( زوریه باید عقشی شین دهههه تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلها به پایم تو بستی قلم زد نگاهت به نقش افرینی پریزاد عشقو مهاسا کشیدی تو دونستی بودی که خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپر من تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاست تا گفتم که هستی تو گفتی یه بی تاب قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تو جمع عاشق تو صادق ترینی همون لحظه ابری روخ ماهو اشفت بر خود گفتم ای وای مبادا دروغ بود اگر تو اون شب هنوز ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 13:3 توسط مهساییییییی
|
ســلالالالالالالالالالام چگــــــــــــونیین.شمــــــــــــــــــا..؟ جو متشنج نکنین که میخوام برم تو فاز ورراجی.. هیچی حرف نزدممم حرفام تو دلمم غلنبه شد مگمـــــــــــــــــــــــا سریش شدنم بد نیس مثلا من جدیدن رفتم تو کاره سریش چه حالی میده..... پیچ میداد کـــــه بقشابو بکنه تو حلق ما منــــــــــــه سریش میشم نا جوررررر دیروز رفته بودم بیرون نگونگو نگو این بشریت چرا این مدلی می حرفن پاک قاتی کردن همشون برره ای میلاسن اخه نونت نبود ابت نبو ابن مدلی حرف زدنت چی بود دگه گیسووو یه ماچ بده میگـــــــــه:: پیل وده ..... بچه برو سره درسو مقشت بد رقممممممم گرفتارمممممم اخی بچم بزرگ شدهههه گرفتاره از بس ذوق کردممم یه کوشو لو عا شق شین( اواااااااااااااا..زود باش دیگه.. اهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من اهای تو که فک میکنی سوزوندی دارو ندارمو و دوری از من طا قت نداری ببینی میدونم این همه طاقت وصبوری از من ستاره ها میگن پشیمون شدی میخوای بگی که غرق نوری از من فک نکم بشه با صد تا دریا این همه نفرتو بشوری از من نمی دونم میخوای بازم بسنجی دل ببری بازم چه جوری از من پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:59 توسط مهساییییییی
|
چراااااااااااااااا میزنی هوار تا از اینا==>ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبین شمااا ؟( چرا خوبی ....؟حالا چرا بدی این هفته نتونسمم خوب اپ کنم خودمم میدونم میدونین مامانیم همه چیم همهههههههههههههههه مریض شده.. الهی فداش شه مهسااا شیری چکارا که نکرده اخه هول شده بودم خوب ...!! کردم که نمی تونم بگم دخمل بدی شدم نه میدنم بودم.. !!دهههههههههههههههببین دستم اف شده سوختهههههه ببین ب بین ... کیه که به شما ها لواشک بده هاااااا یه کوشولو عاشق شین دیگهه نمی تونم ببخشمت دور شو برو نبینمت تیکه ای بودی از دلم خشکیدی و بریدمت هزارو یک رنگی بدون دروغو نیرنگی بدون واسه دل عاشق من بد نامی و ننگی بدون راهمو سد کردی عزیز عشقمو رد کردی عزیز خودت ندونستی چی کردی تو با ما بد کردی عزیز یادت میاد گفتم بهت اگه نمی شی مرحمم تو رو خدا زخمم نشو که تیکه پارس بدنم تو اینه نا باوریا تو هم شدی یه زخم نو هیچ نمی خوام مثل تو شم از جلوی چشام برو تشکلات فراوان که نگفته سرو کلتون پیدا میشههه
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:4 توسط مهساییییییی
|
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبین همه .... دلم برا همتون تنگیده بود ........ .این هفته مهمون داشتممممم دخمل دایم اینجا بود وقت نکردم اپ کنم جلسه از کلاسامو پیچوندم رفتممممممم بیرون با فری چش قشنگ هیسس صداشو در نیاررررر..! اون دختر فنچوله دیگه نمی یاد اخه زیادی دیرش میشود برا همین ..!! این بشریت چقده ه ه ه . یه شعر کوشولو فکر میکنین من عاشقممم کامنتای میزارین که حالم به هم میخوره ایوهن نــــت کجای نوشته ها من عاشقونس هااااااااان بگین دیگه..کجاش...؟ راستی تنهای من کجاس این همه دوستهای خوب خوب دارم هاااا .. یه کوشولو عاشق شین دیگه رو شونه های من جای نمونده واسه تو همین الان میخوام بگم از جلوی چشام برو بزار دیگه تنها بشم تو سرزمین بی کسی دیگه نمی خوام که بگم برای من مقدسی رنگ چشای روشنت مثل ستاره تو شبه این دل بی قرار من واسه نگاهت می تپه اما دیگه نمی تونم یه لحظه این جا بمونم می خوام تا اخرین نفس شعرای غمگین بخونم
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 13:25 توسط مهساییییییی
|
|
اسممو خودم می دونم نمی خواد تو بگی
فامیلیمم یادم رفته.دیگه چی ی......! آهان..پس از 9 ماه تو انتظار13/10/1366
امدم بمونم نخواستید بر میگردیم..
در کوچه پس کوچه های انتظار
خیلی غافلگیرانه بود که نگاه من به نگاه سرد مهتاب افتاد
مهتاب گم شده بود در سیاهی شب
و گریه می کرد
با اشک های مهتاب
دلم لرزید
و اشک چشمانم جاری شد
مگر می شود مهتاب گم شود
در سیاهی شب
اما حقیقت بود
مهتاب را دزدیده بودند
این مهتاب دیگر سهم من نبود
مهتاب مرا دزدیده بودند
دیگر در وادی من جایی نداشت
گویی هیچ وقت این مهتاب ، مهتاب من نبوده
او را دزدیده بودند
این سیاهی بود که مهتاب مرا دزدیده بود
اکنون او دیگر مهتاب نیست
این مهتاب ،مهتاب من نیست
ای کاش مراقبش بودم
او را از من دزدیدند
دزد مهتاب من سیاهی بود...