|
ده بیا اینا چیه پرت میکنین هر چی فشه باره من کردین ....دهههههههههه یه سلام از نوع..اولای مهر ی و اخرایِ شهریوررری لابد حاله همتونم خوبه خوبه...!! اونای که کلی ذوق کرده بودن لطفا ذوقشونو پس بدن راستیتش میخواستم برممم ولی نشد نتونستم یه احساسه بدی داشتم.. یه چیزه مهم تر از همه چی..!! کمیل جون تولدت مبارک صد نه میدونم..نمیخواد بگی سلامتیه من برات همه چیزه. و اما قصه از کجا شروع شد از اون جا که مهسای چشاش درد میکنه بعشدم دکتر هم که بگم الهیییی هر چی دردو بلای منه بره بخوره به وسط ملاجش ...مامانه هم از خدا خا سته ور میداره مودموو غایم میکنه بعشدمم هیشی دیگه مامانه هم دسگیرش میکنه.... الانشم هیشی دیگه یه مودمه دیگه خریده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 15:59 توسط مهساییییییی
|
|
اسممو خودم می دونم نمی خواد تو بگی
فامیلیمم یادم رفته.دیگه چی ی......! آهان..پس از 9 ماه تو انتظار13/10/1366
امدم بمونم نخواستید بر میگردیم..
در کوچه پس کوچه های انتظار
خیلی غافلگیرانه بود که نگاه من به نگاه سرد مهتاب افتاد
مهتاب گم شده بود در سیاهی شب
و گریه می کرد
با اشک های مهتاب
دلم لرزید
و اشک چشمانم جاری شد
مگر می شود مهتاب گم شود
در سیاهی شب
اما حقیقت بود
مهتاب را دزدیده بودند
این مهتاب دیگر سهم من نبود
مهتاب مرا دزدیده بودند
دیگر در وادی من جایی نداشت
گویی هیچ وقت این مهتاب ، مهتاب من نبوده
او را دزدیده بودند
این سیاهی بود که مهتاب مرا دزدیده بود
اکنون او دیگر مهتاب نیست
این مهتاب ،مهتاب من نیست
ای کاش مراقبش بودم
او را از من دزدیدند
دزد مهتاب من سیاهی بود...